در کتابخانه مشغول خواندنم صدایی آشنای کد ۹۹ رو میشنوم
کد ۹۹ . کد ۹۹ به واحد دیالیز .
بین ماندن و خواندن و رفتن باز میمانم میدانم وجودم شاید در این مقطع کمکی نمیکنداما دیدن و یادگرفتن میتواند در چند ماه دیگر کمکم کند .
درس را میگذارم و فاصله چندانی با سالن مطالعه ندارد خودم رو به واحد دیالیز میرسانم .
نگهبان دم در ایستاده با خوشرویی سلام میکند . احساس میکنم بی نهایت خوشحال است .شاید چون توانسته خودش را به موقع برساند (هرکسی به وظیفه یا خودش فقط فکر میکند )
بلافاصله از شلوغی دور تخت متوجه میشوم کدام تخت هست خودم رو میرسانم نزدیک یک خانم پرستار قوی هیکل ماساژ قلبی میدهد اما به نظرم زیاد موثر نمیدهد. . نبض مریض برگشته است . خیلی ضعیف تخت روبه رو پسر جوانی در حال دیالیز هست برای اینکه نترسد پرده را کشیده اند جوان میخندد گاهی آدم از ترس هم میخندد
ادامه مطلببسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم خواست پس شروع به نوشتن کردم ، میتونستم در دفتر بنویسم اما راستش در فضایی مجازی یک صفحه یا شخصی داشته باشی خوانا تر هست .
امروز بعدازظهر هوا ابری بود و فوق العاده تمیز نمایه برگ درختان بیمارستان مثل پوستر ها شفاف و تمیز بود هنوز برگ ها بر درختان نشسته است ، از کلاس درس اعصاب یک درخروجی داره که امروز متوجه شدم راه باز کردنش این هست که به داخل.بکشی (برخلاف درهای عادی) به یک راهرو در محوطه باز ختم میشه مثل یک چهار گوش ، احساس خستگی میکردم و سر و گردنم درد میکرد، رفتم نفس بکشم شاید بهتر شوم ،،، کمی حالم خوب شد اما زیاد نه ذهن که مشغول باشد با چیز دیگری حالش خوب میشود اما کلا فکرکردن زیاد هم حال آدم را زیاد خوب نمیکند (کی میرسد به درجه ای از عرفان برسم که واقعا واقعا در لحظه زندگی کنم ) و راستش چون این لحظات شیرین میگذرد دوست داشتم ثبتشون کنم ، و چون دیدم دانشجوهای پزشکی در فضایی مجازی خیلی از تجربیات هم کمک میگیرند ، خواستم تجربیات و آموخته هام رو ثبت کنم چون خودم به نوعی مدیون تمام اون دانشجوها و آدم های خوبی هستم که اطلاعتشون روبا دیگران به اشتراک گذاشتند ،،، به جای شروع کردن از یک بخش جدید از آخرین هفته بخش اعصاب شروع میکنم ،،،
۱۳۹۷/۸/۱۹ بر سر بالین مریض رفتم با همراهی بود۰۰۰
ادامه مطلبمطلب پایین رو در کانال ۸بهشت تلگرام خواندم ولی قابل لمس هست با تمام ابعاد وجود برای کسانی که هم موفق شده اند ، و هم شکست خوردند و هم دچار لغزش شدند . خوبیش اینه که یک نگرش تازه میده . به قول براین تریسی: خودت ببین چه بهایی برای رسیدن به هدفت میپردازی؟
کارهایی که انجام داده ایم یا کارهایی که انجام نداده ایم؟ کدام مهمترند؟
در بیشتر مواقع وقتی می خواهیم از رموز موفقیت یک قهرمان در ورزش، کارآفرینی، کنکور، تحصیلات و.بدانیم سوال کلیشه ای که می پرسیم این است که: "لطفا برای ما توضیح دهید که برای رسیدن به این مقام و موفقیت چه کارهایی انجام داده اید؟"
وقهرمان ما هم پاسخ می دهد: "روزی 18 ساعت تمرین،کار، مطالعه کردم و این کار و آن کار را انجام دادم."
در حالی که سوال درست تر این است که: " لطفا برای ما توضیح دهید که برای رسیدن به این مقام و موفقیت چه کارهایی انجام نداده اید؟"
که در پاسخ خواهیم شنید: "فلان غذاها و نوشیدنی ها را نخوردم، با خیلی آدم هایی که در راستای اهداف و ارزش هایم نبودند معاشرت نکردم، با دوستانم به سینما نرفتم، به میهمانی ها و گَده هایی که شب ها تا نیمه شب برگزار می شود نرفتم و." که مجموعه ای از کارهای انجام نشده است!
امام علی (ع) در پاسخ به سوال کننده ای که پرسید: "چگونه به این جایگاه رفیعی که هستی رسیدی" پاسخ داد: "دروازه بان قلبم بودم!". یعنی اجازه ندادم خیلی از احساسات، افکار، ایده ها و اندیشه ها وارد قلب و فکرم شوند!
ادامه مطلبسلام.به تمام خواننده های عزیزی که نمی شناسم . اصلا سلام به خودم . تصمیم گرفتم بیام و هر بار که کتابی رو که خوندن نکته های نابش رو بنویسم .مختصر و مفید . یک خط از خودم در همین فضا مجازی .
یازدهم ژانویه
. این شادی های بزرگ نیست که ارزش دارد . بلکه باید آدم به چیزهای کوچک دلخوش شود.بابا من رمز خوشبختی واقعی را کشف کردم :
ادامه مطلبچند روز پیش به چیز تازه ای پی بردم . فصل که متولد شدم ماه رویش گل های نرگس در باغچه خونه ها یا باغ هاست . و بعد دسته های فروشی گل نرگس در مغازه ها وقتی با شوق خریدش همراه میشه بعد وارد گلدون اتاق میشه و یک دنیا انرژی مثبت و تازگی رو با خودش میاره و چقدر دل آدمی ساده است وقتی با یک دسته گل می تونه پر از شادی بشه . چه فصل قشنگی متولد شدم فصلی که در کنار برف و سرما و سفیدیش گل نرگسی رشد میکند که گلبرگ های سفید مثل رنگ برف داره با قلبی طلایی رنگ . فکرش رو بکن لحظه ای که غنچه لابه لای برف های سفید سر باز میکنه رو به خورشید و اون لحظه آغاز تولد زمین است . به گمانم .
شاد باشیم .
مریض ها که برای ویزیت بخش روان پزشکی می آیند ، تنها احساسی که دارم اینه که دوست دارم بغلشون کنم .فقط همین . .
احساس میکنم اونا تو زندگیشون یه جایی بغل رو کم داشتن . چون نمیتوانم بلند شم از سر جام جلو استاد و اینترن ها بغلشو کنم فقط احساس میکنم
پ. ن ۱ خاطره یک خنده دار امروز : پرستار ها به یک بیمار گفتن برو سر کلاس درس بگویم اینترن بیاد ، در زده بلند میگه انتر بره کارش دارن
پ ن ۲ نوشتن وبلاگ رو بیشتر از اینستاگرام دوست دارم بی توقع تنها خواستم اینکه به صافی ظاهر = باطن برسم
پ.ن ۳ خدایاشکرت دوستت دارم
درباره این سایت